تبليغاتX
مرواريد عرفان

مروارید عرفان
                                        

<< به مناسبت بزرگداشت حکیم عمرخیام نیشابوری ، نوشتار کوتاهی  درباره

زندگی و آثارش تقدیم میدارم .>>

                

 ای دل ، چو زمانه می کند غمناکت 

                                            نا گه برود ز تن روان پاکت

              بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

                                            زان پیش که سبزه بر دمد از خاکت

    حکیم غیاث الدین ابوالفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری به سال ۴۳۹ - ق برابر

    با  ۱۴۰۴ - م در شهر نیشابور چشم بجهان گشود .

                      

    او ریاضی دان ، اختر شناس و شاعری بنام بود .  میگویند پایگاه علمی خیام بر تر

   از جایگاه ادبی اوست لیکن شهرت و آوازه وی بیشتر بواسطه رباعیاتش است که

   شهرتی جهانی دارد ! و به اغلب زبانهای زنده دنیا ترجمه شده !

   خیام شاگرد ابن سینا بوده و از لحاظ معنوی و فلسفی تابع و تحت تاثیر وی بوده

   است !          خیام در سال ۴۶۱ نیشابور را به قصد سمرقند ترک کرد .

    او بمدت ۱۸ سال سرپرستی رصد خانه اصفهان را بعهده داشت ،    در آنجا تحت

   حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک قرار گرفت در همین سالها بود

   که تقویم جلالی را تدوین کرد . ( حدود ۴۵۸ ) 

   خیام در مقام ریاضی دان و ستاره شناس تحقیقات و تالیفات مهمی دارد !

    خیام زندگیش را بعنوان ریاضی دان و فیلسوف سپری کرد ، در حالی که

   معاصرانش از رباعیاتی که امروز مایه شهرت و افتخار او ست ، بی خبر بودند !

   معاصران خیام نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یاد نکرده اند.

   گویا ترانه های خیام در زمان حیاتش بواسطه تعصب مردم مخفی بوده !

   در جهان از خیام بعنوان یک شاعر ، ریاضیدان و اختر شناس یاد شده ، هر چند

   اوج شناخت جهان از خیام را میتوان بعد از ترجمه شاعرانه رباعیات وی توسط

   فیتر جرالد به زبان انگیسی دانست !

   او در سال ۵۱۷ - ق یا به روایتی ۵۲۶ در زادگاهش دیده از جهان فرو بست !

                               

   به لحاظ فکری و ساختار زبانی ، حضور خیام در متن نگاه حافظ غیر قابل انکار

   است.

  بیراه نگفته ایم اگر بگوئیم :  میراث شعر و شعوری بزرگمردی که خیام نام دارد ،  

   با نبوغ سرشاری که حافظ نامیده میشود ، در غایت خویش  ، به سرشار شدنی

   منتهی شده که تا ابد ادامه خواهد داشت !

                 

        این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست

                                        در بند سر زلف نگاری بوده ست

                    این دسته که بر گردن او می بینی

                                         دستی است که بر گردن یاری بوده ست

                             

+ نوشته شده توسط مروارید عرفان در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:2 |

                 

آشنایان درگاه خداوند ، قلب های خود را بسوی شیرینی عشق سوق میدهند !

بهمه آفریده هایش عشق میورزند ،  و با این مهر و عشق است که آرامش الهی

را با تمام وجودشان احساس میکنند ! و این هنگام است که تمام امور زندگیشان بر

اساس حقیقت و معنویت شکل می گیرد !

  دعا و عبادت نیز بدون عشق و معرفت راه بجائی نخواهد برد !

فقط و فقط عشق است که باعث الهی شدن انسان خواهد شد !

            

زمانی که بهمه بندگانش عمیقا" عشق بورزیم ، دیگر نیازی به جستجویش نخواهد

بود ! در همه احوال خدا را در کنار خود داشته و با ما خواهد بود !

تنها از راه عشق است که خدا را تجربه میکنیم ! بگفته اوشو عارف هندی :

قلمرو عشق ، قلمرو خداست .     <<خدا عشق است و عشق خدا >>

           

داستانی را در این راستا باهم میخوانیم :

           << اگر قبلا هم خوانده اید ، دوباره خواندنش خالی از لطف نیست !>>

 

                         

 زن با تقوائی خدا را در خواب دید و به او گفت : " خدایا ، من خیلی تنهایم آیا تو

میهمان خانه من میشوی ؟ "  خدا قبول کرد و به او گفت : فردا بدیدنش خواهد آمد.

زن از خواب بیدار شد ، خوشحال و با عجله شروع به تمیز کردن خانه کرد .

نان تازه خرید . خوشمزه ترین غذائی را که بلد بود ، پخت . و بیتاب منتظر نشست !

چند دقیقه بعد در خانه بصدا در آمد ، زن با عجله بسوی در رفت و آن را باز کرد !

پشت در پیرمرد فقیری بود . پیرمرد گرسنه بود . از او خواست تا غذائی به او بدهد.

زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست !

ساعتی بعد باز در خانه کوبیده شد ، زن دو باره در را گشود . این بار کودکی که از

سرما میلرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد !   زن با ناراحتی در را بست و

غرغرکنان بخانه برگشت !

نزدیک غروب بار دیگر در خانه را زدند ! این بار زن مطمئن بود که خدا به دیدنش آمده

پس با شتاب بسوی در دوید !  در را باز کرد . اما این بار نیز زن فقیری پشت در بود !

زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذائی بخرد ، زن که از نیامدن

خدا خیلی عصبانی شده بود ، با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد !

شب شد ، ولی خدا نیامد ! زن نا امید رفت و خوابید ، بار دیگر خدا را در خواب دید !

با ناراحتی و گله مند بخدا گفت :     " خدایا ، مگر تو قول نداده بودی که امروز را به

دیدنم می آئی ؟  "

خداوند با مهربانی جواب داد : "  ولی ، من سه بار بخانه ات آمدم اما تو هر سه بار

در به رویم با عصبانیت بستی ! "

 

       عشق بهترین نغمه بر موسیقی زندگیست ! انسان بدون عشق ،

      هرگز  با همسرائی با شکوه زندگی ، همنوا نخواهد شد !

      

+ نوشته شده توسط مروارید عرفان در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:12 |

                             
         

                            به بهانه نباریدن باران ، در بهار خشک امسال !

        
  سرزمین ایران همیشه با کمبود باران روبرو بوده است . افسانه باران در ایران با بهره

گیری از افسانه نبرد دیو خشکی با فرشته باران به تصویر کشیده شده .

آسمانی که اهورامزدا آفرید ابی آبی بود .  و هرمزد در هر گوشه ای از آسمان

سرداری بر ستاره ها گمارده بود .   تیشتر سردار ستاره های شرق و خدای باران

بود . تیشتر زیبا و نیرومند ، تمام سربازهایش را دوست داشت و غم وشادیشان را از

نورشان احساس  میکرد . تیشتر بر روی زمین باران می باراند و زمین را سرسبز

میکرد . تا انسانها ، پرنده ها ، و حیوانات با خوشی و آسایش زندگی کنند .

                                          
                                           

او با نور پرواز میکرد و به زمین مینگریست تا از سرسبزی آن آگاه شود . اگر نیاز به

باران بود . به کنار دریا فرود می آمد . موجها با دیدنش روی هم می غلطیدند و فریاد

میزدند که تیشتر آب میخواهد تا باران بسازد . دریا بخورشید میگفت : تن مرا گرم کن

تا آبها بخار شوند تیشتر باران میخواهد .  تیشتر از بخارها ابر درست میکرد و به باد

می سپرد و میگفت : بروی زمین ببار تا گلها از خواب بیدار شوند و زمین سبز و خرم

شود.   

                                    

  باران بروی زمین می ریخت و بگوش زمین میخواند : بیدار شو ، بیدار شو

و زمین نفس تازه میکرد و درختها شکوفه میکردند و شاهپرکها بروی گلها می

نشستند و همه جا حیاتی تازه میگرفت .

اما اهریمن دیو خشکی از باران و سرسبزی بیزار بود . رودخانه ها و چشمه ها را

خشک می خواست، خوشه های پربار گندم را دوست نداشت. او  مردم را گرسنه ،

ماهیها را مرده ، درختان را خشک و گلها را پژمرده طلب میکرد  . او در پی فرصت

برای نابودی تیشتر بود .

و تیشتر به تلاش خود ادامه میداد . از ستاره ها و گلها کمک خواست . آنها به او

کمک کردند .

تیشتر در سراسر آسمان پرواز کرد و آبهائی در جام سحر آمیز بروی زمین پاشید .

اپوش دیو خشکی که تحمل دیدن باران را نداشت به نزد اهریمن رفت و آن دو تصمیم

گرفتند که تیشتر را به بند کشند .اپوش بسوی تیشتر رفت و نبردی بین آندو در

گرفت .

چون اپوش به نزدیکی تیشتر رسید  ،   تیشتر خود را بصورت گاوی نیرومند با سم و

دم طلائی و شاخ زرین در آورد که باز بر زمین باران می باراند .

اهریمن از سوراخ خویش بیرون آمد و بسوی آسمان نگاه کرد و با خود گفت : این

پدیده قوی باید همان تیشتر خدای باران باشد . 

      

 ستاره ها بنظاره نبرد نشستند و برای تیشتر دست میزدند و فریاد می

کشیدند و اپوش خشمگین نمی توانست تیشتر نیرومند را به بند کشد !   ده شبانه

روز گذشت !

   تیشتر این بار خودش را بصورت اسبی در آورد .  اسبی سفید و نیرومند ،

زیبا با یالهای طلائی  ، و  چشمانی درشت و سیاه .  اپوش از خشم غرید و تیشتر

سفید و زیبا به آرامی از میان نور و ابر میگذشت !  

  دیو خشکی که یک لحظه از دنبال کردن تیشتر دست بر نمی داشت بسوی او

حمله  کرد !  تیشر غافلگیر شد و با اپوش در آمیخت ، چشمان اپوش  برق میزد ،

تیشتر خسته شده بود ستاره ها غمگین و نگران بودند ! از ترس صورتشان را با تکه

های ابر می پوشاندند !

تیشتر نیرومند خسته شده بود .   چون مدتها بود برای اینکه باران بباراند حتی یک

لحظه نیارمیده بود ! قدرت دفاع نداشت و از دیو خشکی شکست خورد و از میدان

گریخت ، دیو خشکی پیروز شد!

حالا مالک دریاها او بود و کسی حق نداشت از دریا آب بردارد . تیشتر از شکست

ناراحت نبود !  اودلش برای پرنده ها میسوخت که دسته دسته می مردند ،     برای

خوشه های گندم نگران بود که نارس می خشکیدند ، برای آب چشمه ها و رودها

 که  خشک شدند ، دریا که از حرکت باز ایستاد ،شکوفه ها که باز نشده بر زمین

ریختند ، دامن شاهپرکها از اشک خیس شد ! اما با غمگین بودن و غصه خوردن که

کاری درست نمیشد !کشاورزان از کنار کشتزارهای خشک بطرف کوهها رفتند !

مرغهای دریائی بسوی کوهها پرواز کردند !

شاهپرکها اشکهایشان را پاک کرده و به دنبال مرغان دریائی پروار کردند ! بزغاله ها

دست بره ها  را گرفته و با گاوها و گوسفندان بطرف کوهها براه افتادند .

           

 هنگامی که همه یکجا جمع شدند ، هرمزد خدای خدایان را صدا زده و گفتند :

هرمزد ، بما باران بده ، ما تشنه ایم ، زمین از بی آبی می میرد ، ما به تیشتر

محتاجیم ، ما او را دوست داریم !

صدای انسان ، چهارپا ، پرنده و گیاه در آسمان می پیچید !     

  تیشتر با خوشحالی  فریاد زد :

<<ای هرمزد تو صدای آفریده های خویش را بشنو ، تو مرا یاری ده تا بر دیو خشکی

پیروز شوم >>

و هرمزد که آفریده های خود را دوست داشت ،  به او گفت :

<< ای تیشتر من به تو نیروی ده شتر ، ده اسب ، ده گاو ، ده کوه و رود میدهم تو

پیروز میشوی ، بار دیگر به جنگ دیو خشکی برو >>

تیشتر خوشحال و نیرومند به کنار دریا فرود آمد !

اپوش ترسیده بود ! پشت تپه شنی پنهان شد .  اما تیشتر تپه شنی را فرو ریخت !

اپوش بسرعت پابفرار گذاشت !  اما تیشتر به او رسید ! سرانجام اپوش زیر سم های

تیشتر افتاد و تیشتر بی اعتنا به دروغهای دیو خشکی او را بلند کرد و به آن سوی

دریاها پرتاب کرد !

و ناگهان باران بارید ، با بارش باران  زمین تشنه سیراب شد ، رودها

تندتر دویدند ، تا  به  دریا برسند !         تیشتر به آسمان نگاه کرد .     

rainbow from a cloud

صدای رعد قطع نمیشد ! آسمان برق میزد و همه آفریده ها چشم به آسمان دوخته

بودند . باران به بام خانه ها خورد و به پشت شیشه ها زد و آواز خواند :

        <<ای انسان ، ای پرنده ، ای گیاه ، ای چهارپا ، تیشتر پیروز شده است >>

                    

وقتی داره بارون میباره ، به آسمون قشنگ نگاه کن ، شاید اسب سفید و زیبائی را

با یالهای طلائی دیدی که داره نرم نرمک بین ابرا بازی میکنه ، اگه یه خورده بیشتر

دقت کنی شاید موهای طلائیش که داره به صورتت میخوره را حس کنی !

     
                                  
   باران که در لطافت طبعش خلاف نیست 

                                               در باغ لاله روید و در شوره زار خس    

                                       

                                            << برگرفته و خلاصه شده از کتاب افسانه باران نوشت مهدخت کشکولی >>

+ نوشته شده توسط مروارید عرفان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:14 |

*
*
*
*