به بهانه نباریدن باران ، در بهار خشک امسال !

سرزمین ایران همیشه با کمبود باران روبرو بوده است . افسانه باران در ایران با بهره
گیری از افسانه نبرد دیو خشکی با فرشته باران به تصویر کشیده شده .
آسمانی که اهورامزدا آفرید ابی آبی بود . و هرمزد در هر گوشه ای از آسمان
سرداری بر ستاره ها گمارده بود . تیشتر سردار ستاره های شرق و خدای باران
بود . تیشتر زیبا و نیرومند ، تمام سربازهایش را دوست داشت و غم وشادیشان را از
نورشان احساس میکرد . تیشتر بر روی زمین باران می باراند و زمین را سرسبز
میکرد . تا انسانها ، پرنده ها ، و حیوانات با خوشی و آسایش زندگی کنند .
او با نور پرواز میکرد و به زمین مینگریست تا از سرسبزی آن آگاه شود . اگر نیاز به
باران بود . به کنار دریا فرود می آمد . موجها با دیدنش روی هم می غلطیدند و فریاد
میزدند که تیشتر آب میخواهد تا باران بسازد . دریا بخورشید میگفت : تن مرا گرم کن
تا آبها بخار شوند تیشتر باران میخواهد . تیشتر از بخارها ابر درست میکرد و به باد
می سپرد و میگفت : بروی زمین ببار تا گلها از خواب بیدار شوند و زمین سبز و خرم
شود.

باران بروی زمین می ریخت و بگوش زمین میخواند : بیدار شو ، بیدار شو
و زمین نفس تازه میکرد و درختها شکوفه میکردند و شاهپرکها بروی گلها می
نشستند و همه جا حیاتی تازه میگرفت .
اما اهریمن دیو خشکی از باران و سرسبزی بیزار بود . رودخانه ها و چشمه ها را
خشک می خواست، خوشه های پربار گندم را دوست نداشت. او مردم را گرسنه ،
ماهیها را مرده ، درختان را خشک و گلها را پژمرده طلب میکرد . او در پی فرصت
برای نابودی تیشتر بود .
و تیشتر به تلاش خود ادامه میداد . از ستاره ها و گلها کمک خواست . آنها به او
کمک کردند .
تیشتر در سراسر آسمان پرواز کرد و آبهائی در جام سحر آمیز بروی زمین پاشید .
اپوش دیو خشکی که تحمل دیدن باران را نداشت به نزد اهریمن رفت و آن دو تصمیم
گرفتند که تیشتر را به بند کشند .اپوش بسوی تیشتر رفت و نبردی بین آندو در
گرفت .
چون اپوش به نزدیکی تیشتر رسید ، تیشتر خود را بصورت گاوی نیرومند با سم و
دم طلائی و شاخ زرین در آورد که باز بر زمین باران می باراند .
اهریمن از سوراخ خویش بیرون آمد و بسوی آسمان نگاه کرد و با خود گفت : این
پدیده قوی باید همان تیشتر خدای باران باشد .




ستاره ها بنظاره نبرد نشستند و برای تیشتر دست میزدند و فریاد می
کشیدند و اپوش خشمگین نمی توانست تیشتر نیرومند را به بند کشد ! ده شبانه
روز گذشت !
تیشتر این بار خودش را بصورت اسبی در آورد . اسبی سفید و نیرومند ،
زیبا با یالهای طلائی ، و چشمانی درشت و سیاه . اپوش از خشم غرید و تیشتر
سفید و زیبا به آرامی از میان نور و ابر میگذشت !
دیو خشکی که یک لحظه از دنبال کردن تیشتر دست بر نمی داشت بسوی او
حمله کرد ! تیشر غافلگیر شد و با اپوش در آمیخت ، چشمان اپوش برق میزد ،
تیشتر خسته شده بود ستاره ها غمگین و نگران بودند ! از ترس صورتشان را با تکه
های ابر می پوشاندند !
تیشتر نیرومند خسته شده بود . چون مدتها بود برای اینکه باران بباراند حتی یک
لحظه نیارمیده بود ! قدرت دفاع نداشت و از دیو خشکی شکست خورد و از میدان
گریخت ، دیو خشکی پیروز شد!
حالا مالک دریاها او بود و کسی حق نداشت از دریا آب بردارد . تیشتر از شکست
ناراحت نبود ! اودلش برای پرنده ها میسوخت که دسته دسته می مردند ، برای
خوشه های گندم نگران بود که نارس می خشکیدند ، برای آب چشمه ها و رودها
که خشک شدند ، دریا که از حرکت باز ایستاد ،شکوفه ها که باز نشده بر زمین
ریختند ، دامن شاهپرکها از اشک خیس شد ! اما با غمگین بودن و غصه خوردن که
کاری درست نمیشد !کشاورزان از کنار کشتزارهای خشک بطرف کوهها رفتند !
مرغهای دریائی بسوی کوهها پرواز کردند !
شاهپرکها اشکهایشان را پاک کرده و به دنبال مرغان دریائی پروار کردند ! بزغاله ها
دست بره ها را گرفته و با گاوها و گوسفندان بطرف کوهها براه افتادند .
هنگامی که همه یکجا جمع شدند ، هرمزد خدای خدایان را صدا زده و گفتند :
هرمزد ، بما باران بده ، ما تشنه ایم ، زمین از بی آبی می میرد ، ما به تیشتر
محتاجیم ، ما او را دوست داریم !
صدای انسان ، چهارپا ، پرنده و گیاه در آسمان می پیچید !
تیشتر با خوشحالی فریاد زد :
<<ای هرمزد تو صدای آفریده های خویش را بشنو ، تو مرا یاری ده تا بر دیو خشکی
پیروز شوم >>
و هرمزد که آفریده های خود را دوست داشت ، به او گفت :
<< ای تیشتر من به تو نیروی ده شتر ، ده اسب ، ده گاو ، ده کوه و رود میدهم تو
پیروز میشوی ، بار دیگر به جنگ دیو خشکی برو >>
تیشتر خوشحال و نیرومند به کنار دریا فرود آمد !
اپوش ترسیده بود ! پشت تپه شنی پنهان شد . اما تیشتر تپه شنی را فرو ریخت !
اپوش بسرعت پابفرار گذاشت ! اما تیشتر به او رسید ! سرانجام اپوش زیر سم های
تیشتر افتاد و تیشتر بی اعتنا به دروغهای دیو خشکی او را بلند کرد و به آن سوی
دریاها پرتاب کرد !
و ناگهان باران بارید
، با بارش باران زمین تشنه سیراب شد ، رودها
تندتر دویدند ، تا به دریا برسند ! تیشتر به آسمان نگاه کرد .
صدای رعد قطع نمیشد ! آسمان برق میزد و همه آفریده ها چشم به آسمان دوخته
بودند . باران به بام خانه ها خورد و به پشت شیشه ها زد و آواز خواند :
<<ای انسان ، ای پرنده ، ای گیاه ، ای چهارپا ، تیشتر پیروز شده است >>

وقتی داره بارون میباره ، به آسمون قشنگ نگاه کن ، شاید اسب سفید و زیبائی را
با یالهای طلائی دیدی که داره نرم نرمک بین ابرا بازی میکنه ، اگه یه خورده بیشتر
دقت کنی شاید موهای طلائیش که داره به صورتت میخوره را حس کنی !
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس
<< برگرفته و خلاصه شده از کتاب افسانه باران نوشت مهدخت کشکولی >>
+ نوشته شده توسط مروارید عرفان در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت
10:14 |